قطار خاطرات
در ایستگاه تنهایی تپیدن ها توقف کرد . . . ...
سکوت !
غربت !
تنهایی !
دلم می خواهد بر بالهای باد نشینم

و آنچه را که خدا پدید آورده زیر پا گذارم ... . . .
تا مگر روزی به پایان این دریای بی کران رسم
و بران سرزمین که خداوند
. . . سر حد جهان خلقتش قرار داده فرود آیم . . .

